
Hacked by
sam_andar@yahoo.com
...::: ®samandar® :::...
...! Kiss You From samandar !...
...! این سایت توسط سمندر هک شده است !...
باز می بارد روی نخلستان
باز می آيد هروله باران
وهم طوفانی در افق پيداست
گم شدو برگرد نوح کشتيبان
نخل خونينی بی سر افتاده
از عطش لبريز از عطش ويران
می برد ما را شور لیلایی
مثل یک مجنون بی سر و سامان
****
خنجری خونين بر گلو دارم
آی ابراهيم جان من بستان
باز می بارد روی نخلستان
باز می آيد هروله باران
وهم طوفانی در افق پيداست
گم شدو برگرد نوح کشتيبان
نخل خونينی بی سر افتاده
از عطش لبريز از عطش ويران
می برد ما را شور لیلایی
مثل یک مجنون بی سر و سامان
****
خنجری خونين بر گلو دارم
آی ابراهيم جان من بستان
باز می بارد روی نخلستان
باز می آيد هروله باران
وهم طوفانی در افق پيداست
گم شدو برگرد نوح کشتيبان
نخل خونينی بی سر افتاده
از عطش لبريز از عطش ويران
می برد ما را شور لیلایی
مثل یک مجنون بی سر و سامان
****
خنجری خونين بر گلو دارم
آی ابراهيم جان من بستان
برگشتم . راستش را بخواهی دل دماغ وبلاگ نويسی نداشتم
اميدوارم حالش بياد سراغم
خط سرخ
پر از انديشه های پوچ و کالم
خداوندا نگه دار از زوالم
دو دستم پی شد از آرنج ترسم
بريزد خون رگهای خيالم
بگو شبلی بيايد تا بگويد
ندارد پاسخی بر اين سوالم
که عقل چاره انديش عجولم
کشيده خط سرخی بر خيالم
منم مجنون شهر آشوب ليلا
جنون آلوده ام ، اما زلالم
مگر خواب پريدن را ببيند
دو بال خسته ی بر تن وبالم
جزيره
کاش بريم به يه جايي
که مردم همديگر را دوست داشته باشن
آسايش باشه ،امنيت باشه،
هيچ مردی شرمنده زن و بچه اش نباشه
(ديالوگ قاسم در فيلم ارتفاع پست)
گناه
ما چون گناه آدميم
که در انتهای باغ
در گوشه های غفلت يک سيب خفته ايم
پيکان
درآمد ماهيانه يک خانواده ۱۵۰۰۰۰۰ريال
پس انداز ماهیانه منهای۱۰۰۰۰۰۰ریا ل
ارزوی پدر خانواده خرید یک پیکان
ديدار ما و پيکان به قيامت،
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
انسان کوچکـ
وقتی خبری را ميخوانم که ستاره ای که منفجر شده بعد از يک ميليارد سال نوری نور آن به زمين رسيده .تب ميکنم و به ياد مشاجره های کودکانه ی انسان می افتم
ما در جهانی زندگی ميکنيم که انسان ها فکر ميکنند جای همديگر را چطور اشغال کنند
بيا ييد به دوردستها فکر کنيم ، آنجا که هيچکس نيست و فقط اوست
ما شا و ما يشاست که می ماند تنها خداست که می ماند
همديگر را در اين کلبه ی کوچک(زمين) دوست داشته باشيم
مي فشارم در دست
دست ديگر
دست از پيکر جدا افتاده ام را
مثل قنديلی چکه چکه خون زهرآلود می ريزد از آن
با من حرف بزنيد که تشنه ی شنيدنم
بگوييد از عشق آنکه اينگونه مجنون مان کرد
مرگ را زير پاهايمان ريخت
تيغ را تشنه ی خونمان کرد
بشکنيد اين سکوت سترون
اين سکوتی که دائم جويده است
اخرین پاره های تن من
